نرخ ارز بازار آزاد : دلار : ۳,۳۲۱ یورو : ۳,۶۲۲ پوند : ۵,۰۵۳

نرخ ارز رسمی : دلار : ۲۸,۳۷۲ پوند : ۴۳,۰۶۱ یورو : ۳۰,۷۹۹

نرخ طلا و سکه : یک گرم طلای 18 عیار : ۹۷,۳۰۰ سکه تمام - امامی : ۹۵۱,۰۰۰ نیم سکه : ۴۹۷,۰۰۰ ربع سکه : ۲۷۵,۰۰۰ سکه گرمی : ۱۸۸,۰۰۰

سرویس گزارش | کد خبر: 21265
تاریخ انتشار: 1396/02/04 - 15:30:06

اتفاقیه از حال و روز جنوبی‌های مقیم مشهد و مهاجرین دوران جنگ گزارش می‌دهد؛

از یاد رفتگان!

از یاد رفتگان!,

اینجا هوا کم است، زندگی کم است اما خدارا شکر...

اولین‌بار که اسم شهرک عرب‌ها را از دهان کسی شنیدم با واژه‌هایی مثل ناامنی، سرقت، مواد مخدر و اینجور چیزها همراه بود و حس ترس را بشکل هولناکی به آدم القاء می‌کرد. سال‌ها گذشت و هیچ بهانه‌ای برای اینکه سری به این محله و مردمانش بزنم و راست و دروغ حرف‌ها و اظهار نظرها را از نزدیک بسنجم نبود.

تا اینکه دست سرنوشت لباس روزنامه‌نگاری را بر تنم کرد و حالا وقت خوبی بود که این شهرک ناشناخته و پر سر و صدا را سوژه گزارشی با محوریت مشکلات مردم آن قرار دهم پس با دوست عکاسم قرار گذاشتیم به بطرف این منطقه مرموز حرکت کردیم.

شهرک شهید بهشتی جایی در جنوب شرقی مشهد و در حاشیه بزرگراه بسیج است. چهره متفاوت، یکدست و درهم ریخته شهرک از دور هم جلب توجه می‌کند. ساختمان‌هایی یک شکل در چهار طبقه با نمای آجری کهنه و تراس‌هایی که ورقه‌های موج‌دار و چرک گرفته پوشیده شده است و در گوشه‌هایی رخت‌های آویزان از بند برایت دست تکان می‌دهند. اینجا ظاهرا ورودی و خروجی مشخصی ندارد و اولین چیزی که به چشم می‌خورد دیوار بلندی است که شهرک عرب‌ها را از شهرک کناری (پردیس) جدا می‌کند و شبیه دیوار مرزی دورتادور شهرک پردیس را گرفته است. درست مثل دیوار برلین که دوطرف آن دو دنیای متفاوت داشت. چند قدم جلوتر،از پس بوی سمبوسه و فلافل، دکه‌های فروش این خوراک خوشمزه جنوبی آشکار می‌شود و اینجا آغاز دنیای جدیدی است که نظیر آن را فقط در آبادان و خرمشهر و شهرهای جنوب ایران  می‌توان یافت. لهجه جنوبی و لباس‌های بلند عربی، چهره‌های بندری با همان شکل و ظاهر مرسوم و معروف و نگاه‌های پراز سوال که علت حضور ما را در محله خود جستجو می‌کردند. همان لحظه‌های اول حس کردیم که به سرزمین‌های جنوب سفر کردیم. به ابو زینب رفیق نازنینم که اتفاقا ساکن شهرک عرب‌ها بود زنگ زدم و از او خواستم تا ما را به دنیای ساکنان شهرک ببرد و او به‌همراه آقای رئیسی که از ریش‌سفیدان شهرک بود به ما اضافه شدند. همان برخوردهای اول ساکنان خونگرم، حس غریبگی  و ترس از قطع ارتباط با جریان اصلی شهر مشهد را از ما گرفت و بنظر نیازی هم نبود که با شهر رابطه‌ای داشته باشیم. اینجا اسم خیلی از مغازه‌ها یا خلیج فارس است یا آبادان و روی دیواری هم  با اسپری رنگ نوشته اند "برزیلته". در ابتدای جنگ که مردم شهرهای جنوبی مجبور به مهاجرت شدند یکی از مقصدهای آنان مشهد بود که این شهرک به آن‌ها اختصاص پیدا کرد و در حال حاضر به گفته آقای رئیسی حدود 10هزار نفر در این شهرک زندگی می‌کنند.

سهم ما کجاست؟
رئیسی می‌گوید هنوز هم بخاطر شرایط بد آب و هوایی و گردوخاک جنوب مهاجرت به این شهرک ادامه دارد و برای آقایان مشکلات این مردم اهمیتی ندارد. آقای رییسی که عینک دودی بزرگی زده است و چشمانش را در کودکی از دست داده است با لحنی معترض ادامه داد: یکی از مسایلی که باید به آن پرداخته شود موضوع غرامت جنگی است که باید سوال کرد سرنوشت آن به کجا کشیده شد و اگر گرفته شده است پس سهم اهالی جنوب که همه چیزشان را در جنگ از دست داده اند چه شد؟


آقای عمادی دکه کوچک فروش لوازم برقی دارد و لباس بلند عربی و چین خاکستری اش نشان می‌داد هنوز با سنت‌ها زندگی می‌کند. او گفت: یکی از اصلی‌ترین مشکلات این شهرک، ساماندهی بازارچه است که سالها‌است به حال خود رها شده است. شما وقتی وارد شهرک می‌شوید انگار وارد حلبی آباد شده‌اید.


شهرداری هم با گذاشتن صندلی‌ها در قسمت‌های نامناسب مثل مکان‌هایی که منظره خانه‌ها در معرض دید است نوعی ناامنی را به‌وجود اورده است. دستگاه خودپرداز  بانک شهر نیز اکثر مواقع خالی از موجودی است. آقای عابدی ما را به قسمتی از شهرک برد که بر اثر برف و طوفان زمستان، برخی درختان شکسته‌اند و درختی را نشانمان داد که از ریشه درآمده و به ناچار به تیر چراغ برق تکیه زده بود. تیر چراغ برق هم کج شده بود و احتمال افتادن آن روی بلوک روبرویی کم نبود.

اینجا همه‌چیز درهم است بجز امنیت
از او درباره امنیت شهرک سوال کردم و اینکه خیلی‌ها فکر می‌کنند اینجا مرکز خلافکاران است که با لبخندی مهربان اما قاطع پاسخ داد: این را یکی از کارگران شهرداری هم به من گفت و خودش هم فکر نمی‌کرد مردم اینجا اینقدر مهمان‌نواز و خونگرم باشند. هرکس واقعا می‌خواهد ببیند اینجا چطور است بیاید و چرخی در شهرک بزند. مطمئن باشید کوچکترین بی‌احترامی به کسی نخواهد شد. از آقای عابدی خداحافظی کردیم به طرف بازارچه شهرک راه افتادیم. جایی که پر بود از ماهی فروشی، میوه فروشی و مغازه‌های دیگر و دکه‌هایی که فلافل و سمبوسه می‌فروختند. رئیسی درباره دکه‌ها گفت: الان مدتی است شهرداری دستور جمع‌آوری دکه‌ها را داده است و گفته است بجای آن کانکس بخرند اما آنقدر درآمد نیست که بشود چنین کاری کرد.
آقای متوری که با کمک عصا زندگی می‌کند و دکه کوچکی هم دارد درباره مشکلاتش گفت: بهزیستی به هر خانوار 71هزار تومان می‌داد و اخیرا این رقم برای خانواده 3نفری به 250هزار تومان رسیده است. حالا کمک‌هزینه برخی خانواده‌ها را قطع کرده‌اند و گفته اند این خانواده‌ها فرزند بزرگ دارند و این فرزندان بروند و کار کنند و خرج پدرومادرشان را هم بدهند، درحالیکه بچه‌های ما خودشان مشکلات زیادی دارند و با این درآمدهای پایین توان کمک کردن ندارند.

شهرداری و کارهایی که نمی‌کند
یکی از ماهی‌فروشان بازارچه که فهمید خبرنگاریم با روی باز تحویلمان گرفت و سفره دلش را باز کرد. وی گفت: 35سال است خیابان‌های شهرک آسفالت نشده است و جدول بلوارها عوض نشده است. اکثر جوان‌های ما بیکار هستند و غریبه‌ حساب می‌شوند، پسر خودم لیسانس دارد و مجبور است پیش خودم ماهی‌فروشی کند.


ابوزینب ما را به مرکز بازارچه برد و با لحن شیرین جنوبی اش توضیح داد: اینجا مرکز ماهی تازه جنوب، بامیه، فلافل و سمبوسه و اجناس خلیجی است که قیمت بسیار مناسبی دارد. اما حیف که شهرداری فکری برای محل کسب و کار آن‌ها نمی‌کند. بعد دکه پلمپ شده‌ای را نشان داد و گفت: صاحبان دکه‌ها حتی اجازه بازسازی و تعمیرات محل کسب خود را ندارند و اگر این کار را انجام دهند توسط شهرداری پلمپ می‌شوند، در مقابل هم بهداشت کانکس‌ها را ازنظر بهداشتی و ایمنی تایید نمی‌کند و همه بلاتکلیفند.شهرداری از طرفی معتقد است اینجا ملک شخصی است و از طرف دیگر با بی‌توجهی و سختگیری‌های بی‌جا زندگی را بر مردم این شهرک سخت کرده است. یکی از دکه‌داران برگه پلمپ شهرداری را آورد که علت آن تغییر دکوراسیون بود و در آن نوشته بود بعلت عدم رعایت ضوابط فنی وشهرسازی!!!

با یک وعده غذایی رآی ما را می‌گیرند و بعد خداحافظ
آقای رئیسی که دل پردردی دارد حرفمان را قطع کرد و گفت: متاسفانه مسئولان، مدیران و کاندیداهای شورای شهر و مجلس تنها نزدیک انتخابات به ما سر می‌زنند و با دادن یک وعده غذایی و شعارهای توخالی رای مردم شهرک را جمع می‌کنند و وقتی از اینجا می‌روند دیگر ما را فراموش می‌کنند. ما هنوز استاندار و فرماندار مشهد را در شهرک ندیده‌ایم و به ما سرنزده‌اند.
مشغول گفت‌وگو بودیم که پیرمردی دستش را روی شانه‌ام گذاشت و با صدای غمگینی گفت: اگر اینجا کاسبی نکنیم کجا برویم و نان زن و بچه را از کجا در بیاوریم. بعد خیلی آرام از ما دور شد.

سید حیدر و دوستان
کمی آنطرف‌تر از ما چند پسر نوجوان مشغول بازی بودند که توپ کهنه خود را رها کردند و با کنجکاوی به طرف ما آمدند. از آن‌ها پرسیدم چه چیزی کم دارند که یکی از آن‌ها با دست زمین ورزشی شهرک را نشان داد و گفت: ببینید این زمین آسفالت است و اگر زمین بخوریم حتما آسیب جدی خواهیم دید. بیشتر وقت‌ها هم بزرگترها از آن استفاده می‌کنند در صورتیکه اگر زمین دیگری داشته باشیم و یا زمین چمن، ماهم می‌توانیم ورزش کنیم. مسیر مدرسه هم چراغ ندارد و هوا که تاریک می‌شود معتادان هم آنجا جمع می‌شوند و ما باید با ترس به خانه بیاییم. یکی از بچه‌ها دوشت داشت مهماندار هواپیما شود، یکی فوتبالیست، یکی معلم و یکی هم اصلا به آینده فکر نکرده بود. یکی از این بچه‌ها سید حیدر بود و من را راهنمایی کرد تا مسجد و حسینیه و مدرسه شهرک را ببینم. حسینیه هم با همت خود مردم برپا شده بود و به بهانه‌های مختلف آن‌جا دور هم جمع می‌شوند.

قهوه عربی با طعم دردودل‌های غریبانه
با ابوزینب و آقای رئیسی ادامه مسیر دادیم و به کافه‌ای سر زدیم که موسیقی عربی آرام و عکس‌های قدیمی آبادان، حال و هوا را حسابی جنوبی کرده بود. چند جوان هم مشغول نوشیدن چای بودند باهم عربی اختلاط می‌کردند. وقتی از همه خواستم تا در تهیه گزارش کمک کنند یکی از جوان‌ها گفت اصلا مگر این چیزها اثری هم دارد و رسیدگی می‌شود؟! دیگری گفت: مشکل ما بیکاری است و هرجا می‌فهمند جنوبی هستیم و شهرک عرب‌ها زندگی می‌کنیم به ما کار نمی‌دهند. صاحب کافه ما را به قهوه ناب عربی مهمان کرد و گفت: انصافا خودتان یک نگاه به خیابان بیندازید، من تابحال ندیدم که مامور شهرداری بیاید و خیابان‌ها را جارو بزند، تنها شب‌ها ماشین جمع‌آوری زباله می‌آید و آن‌هم آشغال‌هایی که داخل سطل‌های بزرگ زباله باشد را خالی می‌کنند و اگر چند قدم آنطرف‌تر پلاستیکی باشد جمع نمی‌کنند. طرحی هم که برای بازارچه شهرک داده‌اند بهتر است بیایند شفاف برای همه توضیح دهند تا ما هم بدانیم تکلیفمان چیست. از طرفی دیوار بین شهرک عرب‌ها و محله صادقیه برداشته شده است که خوبی‌های خودش را دارد اما تفاوت فرهنگی این شهرک با سایر نقاط باعث ایجاد مشکلات زیادی شده است.


مردم امنیت را به شهرک آوردند
دقایق آخر تهیه گزارش بود و باید به محل کار خود برمی‌گشتیم که تصمیم گرفتیم برای اینکه از طعم کم‌نظیر سمبوسه‌های عربی بی‌نصیب نمانیم سری به مهدی اوویدی بزنیم که سمبوسه‌های معروفی دارد. او هم حرف‌های زیادی برای گفتن داشت. چند سمبوسه داغ خوشمزه آورد، کنارمان نشست و شروع کرد به حرف زدن و گفت: قبلا عده‌ای اینجا خلاف می‌کردند و به اسم همه شهرک تمام می‌شد، بطوریکه تاکسی‌ها هم جرآت نمی‌کردند وارد شهرک شوند. این مسئله باعث شد تا به همت مردم جلسه‌ای تشکیل شود و خودشان با کمک هم افراد خلافکار را از شهرک بیرون کردند و محیط تمیز شد. حالا تا نزدیک اذان صبح رفت‌و آمد در شهرک انجام می‌شود و زندگی در امنیت کامل جریان دارد. روزهای آخر هفته هم از نقاط دیگر مشهد برای برای خرید ماهی و خوردن سمبوسه و فلافل به اینجا می‌آیند.


گزارش ما با خوردن سمبوسه لذیذ به پایان رسید و دلمان برای مردم نازنین شهرک شهید بهشتی یا همان شهرک عرب‌ها تنگ خواهد شد. پیشنهاد می‌کنم حتما برای خرید ماهی تازه جنوب و چشیدن طعم اصیل غذاهای بندری سری به اینجا بزنید. اینجا تنها خلیج کم دارد.

انتهای پیام/ صادق شیخی


به زودی نظر شما پس از تایید منتشر میگردد.
ارسال نظر
نام :
ایمیل
نظر
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به سایت اتفاقیه است و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.