نرخ ارز بازار آزاد : دلار : ۳,۳۲۱ یورو : ۳,۶۲۲ پوند : ۵,۰۵۳

نرخ ارز رسمی : دلار : ۲۸,۳۷۲ پوند : ۴۳,۰۶۱ یورو : ۳۰,۷۹۹

نرخ طلا و سکه : یک گرم طلای 18 عیار : ۹۷,۳۰۰ سکه تمام - امامی : ۹۵۱,۰۰۰ نیم سکه : ۴۹۷,۰۰۰ ربع سکه : ۲۷۵,۰۰۰ سکه گرمی : ۱۸۸,۰۰۰

سرویس اجتماعی | کد خبر: 28776
تاریخ انتشار: 1397/02/04 - 09:51:39

گفتگوی اتفاقیه با فرزند ارشد شهید بهاری؛

32سال اردیبهشت در بهشت

32سال اردیبهشت در بهشت,

به گزارش پایگاه خبری اتفاقیه، صدیقه بهاری، متولد 1355 و فرزند شهید خلیل‌الله بهاری سردار و فرمانده لشکر ویژه شهدا است؛ وی که اکنون فرهنگی است، در هنگام شهادت پدر 10 سال بیشتر سن نداشت اما در همان سن نیز راه و هدف پدر را به‌خوبی درک کرد و تا امروز علاوه بر اینکه تلاش کرده فرد موفقی در جامعه و الگوی دانش آموزان خودش باشد، توانسته است سیرت و منش زندگی شهدا و پدر خود را نیز تا حد توان به جامعه معرفی کند.

گفتگوی اتفاقیه با فرزند ارشد شهید خلیل‌الله بهاری را به مناسبت سی و دومین سالروز شهادت پدر در ادامه می‌خوانید.

صدیقه بهاری در خصوص نحوه شهادت پدر می‌گوید: شب قبل از عملیات والفجر۹ پدرم با سردار منصوری و دیگر هم رزمان خود برای شناسایی منطقه رفته بودند که از سوی یک تک‌تیرانداز دشمن یک گلوله به گلوی ایشان اصابت می‌کند و در مریوان به شهادت نائل می‌شوند.

وی تصریح می‌کند: ما به دلیل شرایط شغلی پدر خانوادگی در ارومیه زندگی می‌کردیم دو شب قبل از عملیات در منزل بودند و بعد از شهادت چند نفر از دوستان پدر به منزل ما آمدند و خبر شهادت پدر را به ما اطلاع دادند و از ارومیه به بجنورد برگشتیم و مراسم تشییع ایشان انجام شد.

وی عنوان می‌کند: آخرین خاطره که از پدر دارم این است که شب قبل از عملیات که پدر با دوستانی جلسه‌ای در خانه ما داشتند و نقشه‌ها و برنامه‌ریزی‌های جنگ را طراحی می‌کردند و من چون فرزند ارشد بودم و به پدر وابستگی خاص داشتم، همیشه همراه و در کنار پدر بودم و آن شب نیز در کنار پدر بودم و وقتی شهید منفردی و دیگر دوستان پدر که نقشه‌های عملیات را طراحی می‌کردند و حرف‌هایی مهم می‌زدند که به دلیل حساسیت در کارشان حتی نمی‌خواستند من بچه ده ساله از حرف‌های آن‌ها چیزی بفهمم، از این رو به قولی مرا پی نخود سیاه می‌فرستادند و من برایشان چای می‌آوردم و  چون همیشه قبل از هر عملیات پدر و دوستانشان مراسمی داشتند که تمام انگشتان دست را حنا می‌بستند من حنا را برایشان آوردم و دوستان پدر همه دستان خود را حنا زدند و آن شب پدر بر دستانش حنا نزد.

این فرزند شهید می‌افزاید: من برایم سؤال بود که چرا پدر امشب به‌رسم همیشه دست‌هایش را حنا نزده است، دوستان بابا با شوخی می‌گفتند این بار خلیل از لیست شهدا خارج شده است و می‌خندیدند و من یک‌لحظه خوشحال شدم و ته دل با خودم گفتم خوب است حداقل این بار پدر شهید نمی‌شود، اما وقتی دوستان پدر رفتند پدر در کنار مادر نشست و به مادر گفت تا تک‌تک انگشتانش را برایشان حنا ببندد و مادر این کار را کرد و با وسواس هر انگشتش را با یک نایلون بست.

بهاری می‌گوید: وقتی پدر به شهادت رسید و برای تشییع بر سر پیکر ایشان حاضر شدیم با اینکه گلوی پدر تیرخورده بود و کل پارچه دورش خونی شده بود من آنجا توجهم تنها به انگشتان بابا بود تا ببینم حنا بر دستان بابا چگونه شده است.

 

وقتی قاطعیت و مهربانی پدر برای ما الگو بود

وی شاخص‌ترین ویژگی پدر را قاطعیت و درعین‌حال مهربانی بیان می‌کند و در این خصوص می‌گوید:

من یادم می‌آید در آن زمان که من بچه بودم یک کارتون خانواده دکتر ارنست پخش می‌شد و چند دقیقه مانده بود تا این کارتون شروع شود که خانم همسایه ما در را زد و از پدر خواست که پدر برود تا برق آنان که انگار قطع شده بود را درست کنند تا بچه‌های او نیز این کارتون را ببینند که پدر پیشنهاد داد تا همه بیایند خانه ما تا همه بچه‌ها باهم کارتون را ببینند که همسایه قبول نکرد و پدر رفت تا برق خانه همسایه را درست کند و ما مخالف کردیم چون می‌ترسیدیم طی این زمان کارتون پخش شود و به پایان برسد و موفق به دیدن آن نشویم، اما پدر برق ما را قطع کرد و از آن‌یک سیم برای خانه همسایه نیز کشید که این کار ده دقیقه‌ای زمان برد و تا برق وصل شد دیگر وقت برنامه گذشت و من ناراحت بودم که نتوانسته‌ام برنامه را ببینم اما وقتی تلویزیون را روشن کردیم دیدم که مجری در حال صحبت بود و با عذرخواهی کردن گفت به دلیل اشکال فنی که به وجود آمده بود این کارتن با تأخیر شروع شد و ما توانستیم کارتون را ببینیم و پدر به ما گفت دیدید پاسخ فداکاری که شما کردید تا بچه‌های همسایه هم بتوانند کارتون را ببینند خدا نیز برای شما کارتان را جبران کرد و این کار از آن زمان همچنان در ذهنم باقی‌مانده است و من اگر بخواهم به فرزندان خود فداکاری و بخشش را یاد بدهم به این نتیجه رسیدم که باید ریشه هر کاری را درست انجام دهیم و خود الگویی برای انجام رفتار درست برای بچه‌هایشان باشیم.

 

مسیری که پدرم آگاهانه انتخاب کرد

این فرزند شهید تصریح می‌کند: در زندگی روزهایی وجود دارد که سایه نبود پدر برای انسان سنگین است، زمان‌هایی همچنان روزهایی که همه پدر و مادرها بچه‌ها را به مدرسه و دانشگاه راهی می‌کنند و یا زمانی که باید بزرگ‌ترین تصمیم زندگی ازجمله تصمیم برای ازدواج را بگیرم برای من سنگین بود که پدرم در کنارم نبود.

بهاری می‌افزاید: مسائلی پیش‌آمده که من گلایه کنم از اینکه چرا پدرم در کنارم نیست اما هیچ‌گاه پشیمان نیستم از اینکه پدرم شهید شده چون نوع مرگ و شهادت را پدرم خودش آگاهانه انتخاب کردند.

 

 

شهدا به کلمه پاسدار معنا می‌بخشند

وی با بیان اینکه معنی پاسدار و جانباز تنها باوجود رشادت‌های افرادی همانند پدر من و دیگر شهدا تعریف می‌شود، می‌گوید: همه ما سعی می‌کنیم از مرگ فرار کنیم و از مرگ می‌ترسیم ولی کسانی که در سخت‌ترین شرایط جنگیدن در مناطق مرزی را آگاهانه انتخاب کردند و خودشان خواستند تا در این راه گام برداشتند همانند شهدای مدافع حرم که با انتخاب خودشان برای دفاع از ارزش‌های اسلامی می‌روند.

وی تأکید می‌کند: بخش زیادی از این شهدا هنوز به‌درستی در جامعه شناخته‌شده نیستند و آن‌چنان‌که باید به زندگی و تفکرات آن‌ها پرداخته نمی‌شود.

وی می‌افزاید: به‌طور مثال در همین صداوسیما وقتی برای دعوت از هنرمندان و یا خواننده و غیره یک فضایی خاص شاید بهترین ساعات، شادترین زمان انتخاب و زمینه فراهم می‌شود اما برای معرفی شهدا منفعلانه عمل شده است و در رسانه‌ها زمان‌های مرده و کم مخاطب به این امر اختصاص پیدا می‌کند.

این فرزند شهید اظهار می‌کند: همچنین در این زمینه به‌صورت شعاری عمل شده است و متأسفانه بسیاری از افراد تنها اعمالی که انجام دادند فقط برای رفع تکلیف کاری بوده و کمتر به معنویت و هدف رفتن شهید برای دفاع از مرزها و ارزش‌ها پرداخته می‌شود.

بهاری می‌گوید: در محیط کاری برخی به من می‌گویند چرا این‌قدر خودت را معرفی می‌کنی و من همیشه سعی کردم در مدرسه و بین دانش آموزان در مورد شهیدان و رشادت‌های آنان را برای بچه‌ها یادآوری می‌کنم.

وی می‌افزاید: جالب است که ذهنیتی که مردم‌دارند از خانواده شهدا بسیار ذهنیتی عجیب است و به‌ویژه برای دانش آموزان من که تفکری متناسب با سن خود دارند.

 

آرامشِ لحظات در وداع با پدر

 وی تصریح می‌کند: در زمان تشییع پیکر پدر، ما بیست دقیقه در کنار پیکر پدر بودیم برادر کوچکم روی پیکر پدرم بازی‌های بچه‌گانه می‌کرد و برادر دیگرم شوکه شده بود و می‌گفت چرا پدر خوابیده و بیدار نمی‌شود و قول و قرارهای مادر و درد دل‌های او هیچ‌گاه از ذهنم پاک نمی‌شود و شاید آن روز عاشقانه‌ترین خداحافظی خانوادگی ما با پدر بود.

وی عنوان می‌کند: هرگاه صحنه‌های خداحافظی شهدا همانند خداحافظی فرزندان شهید محمدزاده، شهید حمیدی زاده را می‌بینم همان لحظات خداحافظی ما با پدر برایم تکرار می‌شود.

بهاری می‌گوید: وقتی از تشییع پیکر پدر برمی‌گشتم در طول مسیر برادر کوچکم بی‌قراری می‌کرد و مادرم تمام حرف‌هایی که در دلش باقی با پدر باقی‌مانده بود و این حرف‌ها را نزده بود در آن زمان به‌صورت لالایی برای برادرم خواند و با پدر که انگار روبه رویش نشسته نجوا می‌کرد.

در تشییع پیکر پدر قرار شد من یک دل نوشته بخوانم که وقتی من رو به جمعیت چند هزار نفری ایستادم و یک‌لحظه استرس داشتم و خواستم برگردم و در بین جمعیت دنبال یک چهره آشنا می‌گشتم تا بتوانم صحبت‌هایم را بدون استرس شروع کنم و آنجا بود که من احساس کردم پدرم را رو به روی خود می‌بینم و باعث شد من متن خود را بخوانم.

انتهای گزارش/ اتفاقیه

 

 


به زودی نظر شما پس از تایید منتشر میگردد.
ارسال نظر
نام :
ایمیل
نظر
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به سایت اتفاقیه است و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.