سرویس خراسان شمالی | کد خبر: 30151
تاریخ انتشار: 1397/05/27 - 11:13:00

به مناسبت سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی؛

مردان قبیله غیرت

26 مرداد 1369، برگی دیگر از تقویم انقلاب ورق خورد و یوم‌الله دیگری متولّد شد. ثانیه‌های انتظار به‌کندی می‌گذشت. شهر به استقبال پرنده‌های مهاجر آمده بود که در سال‌های سخت هجران از وطن، بال‌وپر خود را در زیر شکنجه‌های کفر شکسته بودند. البته هرچند جسم آنان دربند بود، ولی هیچ‌گاه روح و اندیشه بلندشان تسخیر نشد و قلبشان به یاد دین و ایمان و آسمان وطن می‌تپید. 26 مرداد روز بازگشایی قفس ما بود، روز شادمانی شهر و مردم، روز شادباش و تبریک، روز وصل و دیدار. آغوش وطن گشوده شده بود و فوج فوج مردانگی در آن جای می‌گرفت به‌راستی کدامین ساعت می‌تواند شکوه آن لحظات را در خود بگنجاند و کدامین تقویم می‌تواند شوق آن لحظه دیدار را در خود ثبت کند.
مردان قبیله غیرت,

طلوع دوباره زندگی

آزادگان آمدند همان‌طور که رفته بودند؛ دلیر و مقاوم، نستوه و استوار، امیدوار و دلاور. آمدند با همان صلابت همیشگی، همان‌طور که دیروز رفته بودند. امروز که آمدند، بوی اسپند و دود، بوی عطر خاطرات، و بوی مهربانی و انتظار فضای دل‌ها را سرشار از شور و شعف کرد.

حسّ غریبی بود. عشق خودنمایی می‌کرد. اقاقیا به استقبال آمده و آفتابگردان صورت خود را به خورشید سپرده بود. نسیم، مژده وصل می‌داد. انتظار پایان یافت و بازگشت پرستوها، سخنی بود که هر پیر و جوانی ورد زبان خود کرده بود. پاییز اسارت و بهار آزادی بر شما مبارک باد.

آری، آن روز عشق طلوع کرد. همان عشقی که هشت سال پیش بدرقه‌اش کردیم و اینک به استقبالش می‌رویم. چشم‌های همگان اشک‌بار بود، نه به خاطر غم و اندوه، بلکه این بار از شوق وصال؛ چراکه وعده خدا محقق شده بود «اِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرا؛ به‌درستی که پس از هر سختی آسانی است».

نیمه پنهان دفاع مقدس

آزادگان ما، وارثان شهیدان‌اند و ماندند تا نامشان را گرامی و راهشان را ادامه دهند.

این از معراج برگشتگان، اینک با حضور خود در جامعه، آمده‌اند تا در صحنه‌های سازندگی حماسه‌ای دیگر بیافرینند و هم دوش هم‌سنگران دیروزشان، روح بزرگی و صلابت را در جامعه بدمند. اینک رسالت ما، به‌ویژه نسل جوان این است که با دنباله‌روی از سیره این سرافرازان، کشور خود را در برابر دشمنان به کمین نشسته بیمه کنیم. باید قدر این گنجینه‌های ارزشمند انقلاب را دانست؛ آزادمردانی که در اوج عزت و پایداری به وطن بازگشتند و با صلابت و ایستادگی، برای خدمت در سنگر سازندگی ایران آزاد و آباد در صحنه‌های مختلف اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آماده و مقاوم‌اند.

این یادگاران دفاع مقدس و روزهای آتش و خون، با گام‌های مطمئن و دل‌های سرشار از عشق و ایمان به خدا و وطن، برای رسیدن به قلّه‌های فتح و ظفر ایستاده‌اند؛ پس ما نیز باید صبوری‌شان را ارج نهیم و پای غفلت بر آن نگذاریم.

ضرورت ترویج فرهنگ اسارت

آزادگان، گنجینه‌های ارزشمندی هستند که در درون آن، فرهنگ انسان‌ساز دوران اسارت نهفته است. ثبت وقایع اسارت، پلی است برای انتقال فرهنگ اسارت از درون اردوگاه‌ها به شهرهای میهن اسلامی‌مان، ایران.

بر حاملان این فرهنگ است که ضمن حفظ آن، چاره‌ای نیز برای ترویج آن بیندیشند. درزمینهٔ بیان این فرهنگ، از سه ابزار خط، تصویر و انتقال به‌صورت سینه‌به‌سینه می‌توان بهره گرفت، امّا مهم این است که بیان فرهنگ اسارت، امری حیاتی و کاری بس سترگ برای جامعه جوان ماست. بنابراین، نظام اسلامی باید از همه امکانات موجود در این حرکت ارزشی فرهنگی بهره‌برداری کند، تا اثر مجاهدت و مقاومت وصف‌ناپذیر این رسولان انقلاب، به‌صورت فرهنگ مصوّر و مکتوب و به‌مثابه کلید راه هدایت برای نسل آینده و همه بیداردلان و آزادگان جهان محفوظ بماند.

ضرورت دیگر، چاره‌اندیشی در ترویج این فرهنگ در جامعه است و تأثیرپذیری فرهنگ شهر از فرهنگ جبهه و جنگ مقاومت در اسارت».

 

پای خاطرات یک آزاده بجنوردی

علیرضا محمودی مظفر، متولد 17 دی‌ماه 1336 است؛ آزاده سرافرازی که به‌واسطه گذراندن بخشی از سال‌های عمر خود در اردوگاه‌های عراق، اکنون نشستن پای صحبت‌های او و گوش فرا دادن به خاطرات دوران اسارتش، تاریخ شفاهی را بازگو می‌کند که در سینه‌های تک‌تک اسرای کمپ 9 رمادیه عراق و دیگر آزادگان سرافراز میهن اسلامی نقش بسته است.

وی ضمن بازگو کردن بخشی از اتفاقات حادث‌شده در اردوگاه 9رمادیه، می‌گوید: کاش تمامی اسرا می‌توانستند اندکی از خاطرات خود را به رشته تحریر درآورند و سازمانی یا نهادی به دور از مسائل اقتصادی و اسم‌ورسم، چاپ و نشر خاطرات اسرا که مبین رشادت‌ها، مقاومت‌ها و ایثار فرزندان دربند ایران اسلامی است را انجام دهد.

وی البته وبلاگ کمپ9 عراق را با همین هدف، سال‌هاست راه‌اندازی کرده و آن را با نوشته‌ها و قلم خود به‌روز می‌کند و آنچه در ادامه می‌خوانید بازنشری از همین وبلاگ است.

لبخندهای قایمکی

در شرایط سخت و دشوار اسارت بازگشت به لحظه‌هایی از زندگی در دوران آزادی شادی‌آفرین و لذت‌بخش بود. این لحظات بیشتر در تنهایی قدم زدن دم غروب، یا بعدازظهر روز جمعه برای من اتفاق می‌افتاد.

لحظاتی از دنیای طاقت‌فرسا و جانکاه اسارت را به‌تنهایی یا بعضی‌اوقات با دوستان به شکل انتزاعی کنار می‌گذاشتیم.

فضایی نشاط‌آور و دلدادگی ایجاد می‌کردیم تا روح و روانمان تلطیف شود، می‌دانستم اگر همیشه عبوس و گرفته باشم علاوه بر روح  چهره‌ام نیز ملال‌آور و دل گزا خواهد شد.

بکی از راه‌های جلوگیری از این وضعیت را بازگشت گاه‌گاهی به زندگی دوران آزادی می‌دانستم.

 سال‌های اول انقلاب بروبچه‌های نسل انقلاب گویا استراحت و آرامش و در کنار خانواده بودن را بر خود حرام کرده بودند، استراحت در کنار اهل‌وعیال بودن به دور از بچه‌های اول انقلاب بود.

چه بسیار شب‌هایی که به خانه می‌آمدم وقتی کفش‌های مادر و پدرم را می‌دیدم دعا می‌کردم کاش زمین دهان باز می‌کرد و مرا می‌بلعید تا شرمنده گل روی آن‌ها نمی‌شدم زیرا دوباره برای اینکه عروس خانمشان و نوه‌شان تنها نمانند به منزل ما آمده بودند.

گاهی در تنهایی تنهائی‌ام در اسارت به یاد جمعه‌های قبل از اسارت می‌افتادم به‌آرامی خنده خوشایندی بر لبانم می‌نشست.

جمعه‌ها وقف زن و فرزندم بودم از خانه بیرون نمی‌رفتم. جمعه‌ها روزهای لذت‌بخشی برای خانواده ما بود.

وقتی به یاد لحظاتی می‌افتادم که دخملم را بغل کرده و به سینه‌ام می‌چسباندم و می‌بوئیدم و می‌بوسیدمش خنده‌ام می‌گرفت، آنگاه بود که می‌فهمیدم عمر چه سریع می‌گذرد.

هرگاه به یاد تنهائی‌های فراوان همسرم در طول دوران اندک زمان باهم بودنمان می‌افتادم لبم را می‌گزیدم و سرم را من‌باب تأسف به چپ و راست حرکت داده و آه بلندی سر می‌دادم.

زمانی که به یاد می‌آوردم در اکثر مواقع برای رفع مشکل زندگی از فرصت‌های اندک پیش‌آمده با همسرم به بحث و تبادل‌نظر می‌نشستیم خنده غرورآفرینی بر لبانم جاری می‌کردم. این صحبت کردن‌ها چقدر خوب و راهگشا بود. این‌ یکی از اصول اولیه ازدواجمان بود که زمان خواستگاری با هم توافق کرده بودیم. بارها اتفاق می‌افتاد که نسبت به مسائل هرچند نظرات مختلفی داشتیم اما گفتگوها مان با آرامش ادامه یافته و به سرانجام خوبی می‌رسید. وقتی به آن لحظات می‌اندیشیدم باز با غرور و سینه ستبر به اسارتم ادامه می‌دادم.

یک‌شب قبل از خواب وقتی به غربت همسرم در نبودم فکر کردم خیلی منقلب شده و دلم به حالش سوخت و سریع چشم‌بندم را بر روی چشمانم مرتب کردم تا ... .

ما بچه متأهل‌ها در هفته چندین بار به‌طور پراکنده با هم جداجدا ساعت‌ها قدم می‌زدیم و راجع به مسائل تربیتی و خانه و خانواده صحبت کرده و از نظرات همدیگر بهره‌مند می‌شدیم، بهترین زمان خنده‌های قایمکی مادر این لحظات اتفاق می‌افتاد. زیرا در حین صحبت کردن با دوستان  لحظات خوش با خانواده بودن از ذهنمان می‌گذشت و خاطراتی از آن روزها برایمان تداعی می‌شد.

وقتی انسان‌ها یکسری ارزش‌ها و داشته‌های خود را از دست می‌دهند، بیشتر پی به ارزش و اهمیت آن‌ها می‌برند و این مصداق حدیث شریف «یعرف الاشیا بالاضداد» است.

اسارت بهترین مکان معرفت بود

شهریورماه که از راه می‌رسید بازگشت به سال 1360که با شهید کماسی در حوالی شهر بستان که آن موقع هنوز در اشغال عراقی‌ها بود می‌افتادم. هردو مجرد بودیم.

روزی به شهید کماسی گفتم، برگردیم بجنورد ازدواج می‌کنم، پرسید کسی در نظر داری؟!  گفتم  بله همان دخترخانمی که پارسال خواستگاری کرده بودم. وقتی از او سؤال کردم تو چطور؟ با پوزخندی گفت نه بابا، به او گفتم شهرام ما الآن24 ساله شده و معلمم هستیم و مشکلی برای ازدواج نداریم.

بیست و هفتم شهریور همان سال شهید کماسی از من طلب 10000تومان پول کرد، پرسیدم این‌قدر پول برای چه می‌خواهی؟ گفت ازدواج کردم. فهمیدم کلاه سرم رفته باز هم او از من در امر خیر پیشی گرفت. این خبر از زبان شهرام موجب ترغیب و سرعت دادن به امر ازدواجم شد.

البته که سوم مهر سال شصت بنده نیز متأهل شدم.

خدا خیرش بدهد وقتی گفتم هرگاه انقلاب به من نیازی داشته باشد، حفظ نظام را مقدم بر خانه و خانواده خواهم دانست خانم بعد آن روز پاسخ مثبت داد.

من با اتمام‌حجت گفتم چه‌بسا در طول زندگی شاید روزها، هفته‌ها و شاید 5سالی هم لازم باشد که در پیش شما نباشم، همسر آینده‌ام گفتند مشکلی نیست.

عجب جمله‌ای و عجیب توافقی!

هرگاه یاد آن روز و این گفتگو می‌افتادم به تقدیرم با دلم می‌خندیدم و یقین داشتم این گفتمان را خداوند منان بر زبان ما جاری کرده.

زندگی شیرین و زیبایی را شروع کردیم، در اسارت هرگاه یادم می‌آمد روزی که متوجه شدیم خداوند چندی بعد مهمانی را به ما تقدیم می‌کند چند قاب عکس از علمای دینی و تابلوی گل و تصاویر طبیعت زیبا خریده و در محل‌های مناسبی در منزل نصب کردم تا همسرم مدام چشمانش به آن‌ها بیفتد و آنگاه بود که باز هم آرام با دلم به کارهایم می‌خندیدم.

بعضاً با خود می‌گفتم بیچاره ننه بچه‌هام چه سخت روزگاری را باید طی کند. اما خوشحال بودم که ایشان نمی‌داند بر ما چه می‌گذرد.

زندگی بچه‌های دهه‌ شصت سخت بود اما بسیار زیبا

ظرفیت تحمل‌پذیری سختی‌ها در انسان‌ها محدود است اما افرادی که برای اعتقادات پاک الهی خود زندگی می‌کنند تحمل حد و حدودی برایشان  ندارد، زیرا این قبیل انسان‌ها به دنبال خالق تحمل هستند.

روزی در اوج خفقان حاکم بر اردوگاه که به‌ناچار می‌بایست به‌تنهایی قدم می‌زدم، درحالی‌که سر پائین از لابلای بچه‌ها اسارت را پشت سر می‌گذاردم به یاد اولین سفرمان به مشهد مقدس افتادم که در حرم آقا امام رضا (ع) ایشان را گم‌کرده و حالا در بین آن‌همه خانم چگونه ایشان را بیابم، بسیار نگران بودم زیرا آن‌قدر بی‌حیا نبودم که به چهره خانم‌ها نگاه کرده تا همسرم را شناسایی کنم، آن لحظه به خود گفتم حالا جواب مادرش را چه بدهم!! درحالی‌که قدم می‌زدم لبخند کشداری زده و سری جنبانده و به راهم ادامه دادم.

این قبیل خنده‌ها واقعاً برایم جالب و لذت‌بخش بود زیرا لحظات هرچند اندک و گذرا بود اما هم اینکه موجب می‌شد اسیر روحا ثانیه‌هایی را از آن فضا خارج گردد غنیمت بود.

اولین خنده قایمکی من ‌بعد از مجروحیت و قبل از اسارتم بود، زمانی که نیم ساعتی بلکه اندکی بیشتر از زخمی شدنم گذشت و به زنده ماندنم امیدوار شدم خندیدم و با خود گفتم« خدا را شکر عمری باقی ماند که دوباره دخترم را ببینم».  
انتهای گزارش/


به زودی نظر شما پس از تایید منتشر میگردد.
ارسال نظر
نام :
ایمیل
نظر
تمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به سایت اتفاقیه است و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع است.